تبليغاتX
پُـــل
 من نيامده بودم که بمانم ، آمده بودم اندکي بازي کنم و بروم
دلم تنگ است ، بغض عجيبي گلويم را مي فشارد ، نمي دانم چرا  ؟! شايد مهمترين دليلم اين شعر کارو باشد که :

در زماني که زمين کاشت مرا

گل زیبایی بجز خار نبود

پستي و هرزگي و هرزه گري

حسرتا بهر کسی عار نبود

زار و بد بخت و گرفتار کسی

که به این عار گرفتار نبود

هميشه همه را به وسعت دشتها و به زلالي آب رودهاي شهر مهجورم

مي پنداشتم ، ولي  .  .   . 

دنيايي که پراز گرگ شده است ! دردناک تر اينکه آنها  نمی خواهند که بداند در حال پاره پاره کردن يکديگرند  ؛ چگونه مي توان در این میان واقعیتی را  تشخيص داد ؟

چه سخت شده است زيستن بر روی این کره خاکی ، چرا که براي بقاء تو نيز بايد خوي گرگ بودن را در وجودت بپروراني! !

ولی من ؛
چگونه ضمير پاکم را به فراموشي بسپارم ؟! چگونه خاطرات سالها توهم  پاکي سرزمينم را به فراموشي بسپارم ؟ نمی دانم آرزو کنم که اي کاش در آن عالم کودکي مي ماندم ! یا اینکه خوشحال باشم که دنیای بزرگ شدن و تلاش برای بقاء  را تجربه کنم ! 
و اين منجلاب دنيا که به پاهاي تاول زده من رحم نکرده و مرا در خود مي خواهد فرو ببرد ،
 چه بيراهه هايي که پشت سر گذاشتم تا به انتهاي اين راه  برسم ، ولي افسوس که در میانه راه گم شده ام !

 


خون مي رود از ديده در اين کنج صبوري

                                           اين صبر که من مي کنم افشردن جان است

 « ابتهاج »


+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 0:0  توسط مهجور  | 

 

افراد آنلاين: نفر


www.irLearn.com

onLoad and onUnload Example