در زماني که زمين کاشت مرا
گل زیبایی بجز خار نبود
پستي و هرزگي و هرزه گري
حسرتا بهر کسی عار نبود
زار و بد بخت و گرفتار کسی
که به این عار گرفتار نبود
هميشه همه را به وسعت دشتها و به زلالي آب رودهاي شهر مهجورم
مي پنداشتم ، ولي . . .
دنيايي که پراز گرگ شده است ! دردناک تر اينکه آنها نمی خواهند که بداند در حال پاره پاره کردن يکديگرند ؛ چگونه مي توان در این میان واقعیتی را تشخيص داد ؟
چه سخت شده است زيستن بر روی این کره خاکی ، چرا که براي بقاء تو نيز بايد خوي گرگ بودن را در وجودت بپروراني! !
ولی من ؛
چگونه ضمير پاکم را به فراموشي بسپارم ؟! چگونه خاطرات سالها توهم پاکي سرزمينم را به فراموشي بسپارم ؟ نمی دانم آرزو کنم که اي کاش در آن عالم کودکي مي ماندم ! یا اینکه خوشحال باشم که دنیای بزرگ شدن و تلاش برای بقاء را تجربه کنم !
و اين منجلاب دنيا که به پاهاي تاول زده من رحم نکرده و مرا در خود مي خواهد فرو ببرد ،
چه بيراهه هايي که پشت سر گذاشتم تا به انتهاي اين راه برسم ، ولي افسوس که در میانه راه گم شده ام !
خون مي رود از ديده در اين کنج صبوري
اين صبر که من مي کنم افشردن جان است
« ابتهاج »