همش داد مي زدم ، خدا ! خدا کجايي ؟ يه بار هم به حرف من گوش کني چي مي شه ؟ باز يه چيزي تو وجودم حرف مي زد ، يه چيزي رو تکرار مي کرد ، خوب حواسم رو جمع
کردم ؛ نمي فهميدم ؛
با خودم گفتم آهان ميگن وقتي مي خواي با خدا حرف بزني شيطان مياد و نميگذاره ! پس خودشه ؟! دلم يه جوري شد ! خوب که گوش دادم داشت
مي گفت « و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و
نحن اقرب اليه من حبل الورديد »
با خودم گفتم : خوب کي چي بشه ؟ مگه من چي گفتم ؟! من هم مي خوام با اوني که ميگه اينقدر بهم نزديکه حرف بزنم ! پس چرا گوش نمي ده ؟! اصلا تو کي هستي ؟
گفت « کاري نکن همه چيز رو بگم تا اون وقت .... »
گفتم : خوب مثلا" چي ميخواي بگي ؟
گفت : بگم ؟!
گفتم : بگو ! من که از زمين و آسمون داره برام مي باره ديگه !
گفت : ديدي ؟! ديدي کم آوردي خودت رو زدي به بدبخت بيچارگي !
گفتم : حرفتو بزن ! مي خواي گير بدي بزني زيرش ! تا نگي ول کنت نيستم !
گفت : باشه ! من که از خدامه !
گفتم : خوب ؟
گفت : تا حالا دروغ گفتي ؟
گفتم : کي چي ؟ چه ربطي داره ؟
گفت : مي گي يا برم ؟
سريع گفتم : نه !
گفت : نه چي ؟ نه دروغ يا نه اينکه نرم ؟
گفتم : هر دو !
گفت : اي خدا بگم چکارت کنه ! يه بار هم که شده راستشو بگو ! مـــــن دهنــــم قرصه !
گفتم : ول کن ! مي گم وقتي حالت خوش نباشه از زمين و
آسمون برات مي باره مي گن نه ! نخواستيم بابا ! برو پي کارت !
گفت : باشه ! من فقط دلم سوخت !
گفتم : نخواستيم ! به کي بگيم نخواستي ! مي خواي باهاش
حرف بزني نکير و منکر ها رو برات مي فرسته که آي ي ي ! بياو ببين ! برو ! برو بزار به درد خودم بسوزم !
داشت مي خنديد حالا نخند کي بخند
گفتم : مي خندي که چي ؟ هان ؟
با همون حالت خنده گفت : هيچي ! هيچي ! همينجوري خندم گرفت !
من هم عصباني گفتم : حتما " من خنده دارم نه ؟!
باز هم با خنده بيشتر گفت : آره ! آره !
گيج شدم با خودم گفتم : اين ديگه از کجا پيداش شد ؟
گفت : خيلي وقته من اينجام ، تو نمي بيني !
گفتم : آهان پس تو همون ملکي هستي که برامون به پا
گذاشته ؟ هان ؟
گفت : کدوم ؟
گفتم : چي بهش ميگن ؟! ( داشتم فکر مي کردم که اون به
حرف اومد )
گفت : رقيب و عتيد ! دو تان نه يکي !
گفتم : همونا آره ! حالا کدومي ؟
گفت : هيچ کدوم ! مي ذاري حرفم رو بگم يا نه ؟
گفتم : باشه ولي حواست جمع باشه مثل همه حرف نزني !
گفت : باشه ! خوب حالا تو که به خودت هم دروغ ميگي ،
وقتي خودتي و خودت ، راس و حسيني با خودت حرف نمي زني ! وقتي هم مي خواي با خدا حرف بزني تو آسمونا دنبالشي ، خودت قاضي ، خوبه؟ ! اگه جاي خدا بودي که همينجاست چه بلايي سر اينجور بشري مي آوردي ؟
گفتم : آخه ! ( حرفم رو قطع کرد )
گفت : آخه نداره ! اينجور يادم دادن و اينجور فکر کردم و خيلي چيزاي ديگه رو بريز دور ، گيرم سر کلاس رفتي پاي تخته مي خواي برا همه يه مطلبي رو بگي بعد سرت رو بردي جلوي پنجره و داري حرف مي زني ! اون وقت چي ميشه ؟
گفتم : خوب معلومه هم بهم مي خندن هم گوش نمي دن !
گفت : آفرين ! پس چي ؟
گفتم : خوب درکش کنم و با يقين بهش بگم !
گفت : خوب ! حالا يه چيز ديگه !
گفتم : باز چي ؟
گفت : سر به هوايي !
گفتم : نمي فهمم !
گفت : البته ! توي اين رودخونه پر آشوب زندگي اگه يه لحظه چشم از تکيه گاهت برداري وقتي به خودت مي ياي مي بيني واي چقدر ازش دور شدم ! يه لحظه که از ياد خدا غافل ميشي هم همينه ! يهو مي بيني که واي باز هم برگشتم به وسط گرداب !
حسابي گيج شده بودم ، سرم رو انداخته بودم پايين و داشتم
عرق شرم مي ريختم ، يه لحظه که به خودم اومدم صداي اون رو نمي شنيدم !
گفتم : کجايي ؟
صداي ضعيفي گفت : راستي خودت رو هم فراموش نکن !
گفتم :خودم ؟؟!
چيزي نگفت
گفتم : آخرش نگفتي کي بودي ؟
صداش خيلي ضعيف شده بود که گفت : خودت ! من خودتم!
مي خواستم حرف بزنم که حرفهام توي دهنم خفه شدن و
زبونم خشک شد و لبام ترک ور داشتن و دلم هري ريخت که اي خدا اين ديگه کدوم بلاييه ؟! مي خواستم انسان بشم که پريده بودم توي نا آدمي !